RSS

عروس زیبای مدیترانه تونس
سرزمین گلهای رنگارنگ

چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰



                          من  اهل دیار خویش هستم                از خاک مزار خویش هستم

                             آنگونه نگاهدار اویم                 در سینه،که من مزار اویم

                          آخر همه ی جهان من اوست           دورم ز جهان و جان من اوست






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 17:35

پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳

شبی که صبح نمی شد

     آن روز صبح وقتی از خوابگاه بیرون رفتم مثل همیشه دعای سحرگاهی را که از زمان دانش آموزی می خواندم، خواندم که برگردان پارسیش چنین می شود: پروردگار من، تو یگانه ای، من به تو شرک نمی ورزم صبح کردم و همه ی پدیده ها برای تو و به خواست تو هر روزشان را آغاز می کنند. و بعد گفتم: خدایا وقتی انسانی زیر عمل جرّاحی قرار می گیرد گاهی به این دنیا برمی گردد و گاهی به آن دنیا می رود پس من هم معلوم نیست فردا دعای سحرگاهی را در کدام دنیا بخوانم. من تا امروز با همه ی بدیها و احتمالاً اگر خوبی هم داشتم همین بودم که بودم، باقی تو خود دانی، اکنون کار با فضل تو افتاد. و در دنباله گفتم: الهی رضاً برضائک، تسلیماً لأمرک، لا حول و لا قوّة الّا بک، لا اله الّا أنت، أستغفرک و أتوب إلیک.

و شادان و با گامهای استوار به سمت بیمارستان رفتم. از 7 صبح تا به قول ما مزاریها «قرقره ی روز» یعنی نزدیک غروب در انتظار بودم. درحالی که دیگر خسته شده بودم بالأخره نوبتم شد نزدیک 5 بعدازظهر مرا به اتاق عمل بردند و 7:30 بیرون آوردند. دو بیت شعر را که سالها پیش در انجمن ادبی دانشکده ی ادبیّات مشهد از شاعری نیشابوری شنیده بودم یادم آمد قبل از عمل به دکترا گفتم: شما از صبح عمل می کنید و خسته شده اید دوبیت شعر براتون بخونم و از آنجا که آدم همیشه باید امانت دار باشد گفتم که از خودم نیست: دکترا پاتِنِه هرجا نذِرِن/ لااقل روی دل ما نذِرِن/ وختِکِ شکم مارِ چاک مِدِن/ قیچی و چاقوتِرِ جا نذِرِن.

دکترها خندیدند و دیگر من هیچ نفهمیدم. آخرای عمل بود که من به حال آمدم هیچ نگفتم آنها به سختی مشغول بودند و چقدر فشار به بدنم وارد می شد. حرفهایشان را می شنیدم از جمله اینکه:... از زیر اون لایه ی دیگه ش بیار بهتره.این عصبش فاصله ش زیاده اینجوریش کن.  و در آخر این شبه جمله:« تمام».

امّا چشمتان روز بد نبیند و شب بد هم نبیند. آن شب تا صبح چقدر درد کشیدم  چقدر ناله کردم. به پشت دراز کشیده بودم توان هیچ جنبشی نداشتم. دکتر هم اجازه نداده بود. گاهی خیلی بی حال می شدم، غرقِ عرق می شدم، اتاق هم خیلی گرم بود و من توان تحمّل آن گرما را هم نداشتم. من هیچ وقت مثل آن شب معنی این مصرع را نفهمیده بودم:«درازی شب از بیمار می پرس» و معنی این بیت سعدی را نیز:«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی/  چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی» و همچنین معنی این جمله ی ساده ولی حکیمانه ی گذشتگان را:«بهترین نعمت سلامتی است».

    آن شب تا صبح صد بار بیشتر پرسیدم که: ساعت چند شد؟ هرچه فکر می کردم که شاید یک ساعت شد می دیدم نه هنوز یک ربع بیشتر نشده. هر چه به بیرون نگاه می کردم می دیدم که پشت پنجره همچنان سیاه و تاریک است و دردهای من  هم هردم قسمتهای بیشتری از بدن را فرا می گرفت. ولی بالأخره شب رفتنی است. به کم کم و به کم کم  یا به دیر دیر و به دیر دیر زمان اذان صبح فرارسید بر همان تخت تیمّمی و نمازی دراز کشیده خواندم و پایان آن شبِ سیاه هم سپید بود و آفتابِ خواب مانده هم سر برآورد و خورشید خاور علَم بر کوهساران زد و قامت کوه صفّه در نظرم نمایان گشت. چند لحظه ای که درد آرامشی یافته بود به خود گفتم:جناب صادق سلومد چه مظلومانه روی تخت بیمارستان افتاده ای یکّه و تنها در شهر غریب. آخر چرا تو عادت داری که به هیچ کس نگویی و چرا عادت داری که همه ی دردهایت و گاهی دردهای دیگران را نیز تنها تحمّل کنی و لب فروبندی. آخرش یک روز به قول امروزی ها                «می پُکی». یک روز خبر دست به دست، دهان به دهان و گوشی به گوشی می شود که: فلانی نماند.

حالا هم از پلّه ها که نمی توانم بالا روم در همین سالن تلویزیون در طبقه ی همکف افتاده ام. خدا را شکر.

خودم تیمار خود دارم شب و روز                     نباشد کس پرستارم شب و روز

این هم تجربه ای بود . فقط در بهار خشکی که می رسد از راه، از کوه رفتن افتادیم. و این حکایت بیماری بود که هیچ عیادت کننده ای نداشت.

                 هیچ دعایی اندازه ی دعای سلامتی ارزش ندارد.

( البتّه این روش خوبی نیست. هر کس بخواهد بیمارستان برود حتماً باید یک نفر همراه داشته باشد. من می خواستم که پدر و مادرم خبردار نشوند و ناراحت نگردند).

   این نوشته مربوط به یک ماه پیش است.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 22:36

شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳

بزرگان دیار
من همیشه برای پرسشهای استادانم پاسخ داشته ام  بجز امروز که در پاسخ سؤال ساده ی استاد درماندم آنگاه که پرسید شما آقای ...از کجایید؟ گفتم از خراسان. - از کدام دیار خراسان؟ و من پاسخ دادم . بعد خودش توضیح داد که اونجا شهر کوچکی است در حد نیشابور!!! و من با لبخند ضعیف و باریکی که کمی سپیدی دندانم هم نمایان شد گفتم نه استاد خیلی کوچکتر. بعد پرسید: بزرگان دیارتون کیا بودن؟ و من جز سکوت هیچ پاسخی نداشتم !






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 22:49

چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳

از برکات دوران دانشجویی
 از وقتی دانشجو شدم دیگر کمتر فرصتی برای نوشتن مطلب جدید دست می دهد امّا به وبلاگ سری می زنم و نظرات دوستان را پاسخ می دهم






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 21:5

شنبه یکم آذر ۱۳۹۳

گاهی ز سر دلتنگی
   فکرش را بکن:               عصری هوای گرفته               ابرهای سر به هم آورده

 باران آویزان               امّا بخیل بر زمین                      خورشید بی فروغ

در دوردستِ زمین              جایی برای نبودن                    یکّه و تنها در غربت

 اگر دلت از سنگ نباشد          چه حسّ غریبی             پیرامون تو را تا آسمان فرا می گیرد !

در کنج خوابگاه حال من این است!                      دلتنگی چقدر غوغا می کند !

 مانند بچّه ها چقدر بی تابم !           دلم کودکی است          که به زور او را به مدرسه می برند !

  حتّی زاینده رود_ هرچند بر او، درود_ عقده ای نمی گشاید!

 فقط          گاهی ز سرِ دلتنگی              بیتی، غزلی می گویم

 

و گاهی پوزخندی زهرآلود بر این، که: ما انسانها خوب یا بد، با همه ی آنچه هستیم و نیستیم چقدر در برابر سرنوشت ....






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 21:11

پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳

زاینده رود پر آب
بالاخره آب زاگرس بستر خشکیده ی زاینده رود را شست تا گاوخونی هم لبی

تر کند و از عطش درآید.امروز اطراف رودخانه و سی و سه پل شلوغ بود و زیبا

البته هنوز آب گل آلود و پر خاشاک بود. تصویرها بماند برای بعد که وقت مجالم

نمی دهد.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 19:37

سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳

گشت و گذار

از جمله ی سفرهای شتابناک من

      من تا به حال شیراز نرفته بودم؛ و چه زیبایی است از این شهر، و چه رعنایی از این زیستنگاه کهن انسان آریایی! چون طاووسی چترگشوده!هرجای آن نقطه ای زیبا و همه جای آن باغ دلگشا! بی جهت نیست که آن شاعر دلبسته ی پرآوازه اش که از شیراز به جایی سفر نکرد، سروده است: خوشا شیراز و وضع بی مثالش همایون طالعش فرخنده فالش حتما شیراز آن روز با امروز متفاوت بوده امّا کسی نمی تواند بگوید که: زیبا نبوده است. پنج شنبه و جمعه پای سفر و حالا دیگر لاستیک سفر در راه شیراز و یاسوج نهادم، شب از اصفهان به راه افتادم نیم شبان در صفاشهر خوابم درربود و بامدادان در استان پارس در پاسارگاد کهن بوم و بر به زیارت کوروش بزرگ رفتم همان که گفت:«تن مرا در خاک قرار دهید و نه در سنگ تا ذرّه ذرّه های وجودم جزئی از خاک ایران شود». پاسارگاد شکوهمند را چنان اسکندر و پس از او نادان های سرزمین خودمان غارت و ویران کرده اند که باید بر آن بسیار گریست. وز آنجا به نقش رستم شدم جایی که در دخمه های بغل کوه داریوش بزرگ و دیگر شاهان هخامنشی و ساسانی خفته اند و چه عظمتی دارد آن کوه و دخمه ها و نگاره ها و تا نبینی نفهمی. آنجا همگان فروتن و متواضع می شوند. پس از خواندن فاتحه ای بر روان آن خفتگان جاوید راهی پارسه (پرسپولیس) یا همان تخت جمشید شدم و در آنجا بیش از آنکه حیرت کنم افسوس خوردم.شهر بشکوه عجیبی بوده است که از آن چیز قابلی برجای نمانده است. خدا بیامرزدشان آنان را ولی آن دیگران را ...خدا...!!! برخی شاهان و برخی انسانها چه راحت همه ی دسترنج نیاکان را برباد داده اند. وچقدر افسوس خوردم وقتی دیدم همان اندک مجسمه ها و یادگاران مانده هم شکسته و پاره و ناکامل گشته است و به یاد آوردم روزی را که در موزه ی لور پاریس می دیدم که چقدر آثارِ فراوانِ از اینجا برده را تمیز و درست و کامل در سالنهای سرپوشیده به دقّت نگهداری می کنند و در واقع تخت جمشید را در آنجا باید دید و به عظمت آن پی برد.

      پس از تخت جمشید دیداری سریع از نقش رستم و آنگاه روانه ی شیراز گشتم ورودی شهر بی نهایت زیباست دروازه قرآن به خوش آمدت می آید و تو ناگزیری که در آنجا توقّف کنی مگر نیامدی که زیبایی ها را ببینی آبشار هم دارد و بعد فهمیدم که شیراز چقدر آبشار دارد! در آن فضای بوستانیِ دلکشِ کمرکشِ کوه خفتنگاه خواجوی کرمانی استادِ حافظ را هم زیارت می کنی و روحی تازه می کنی. به باغ جهان نما و زیارتگاه حافظ بزرگ هم رفتم و چقدر خواهان دارد از زن و مرد و پیر و جوان و داخلی و خارجی این حافظ شیدایی!نماز مغرب در کنار حافظ و سپس بازدید از مجموعه زندیه ؛ارگ کریم خانی و بازار وکیل که هرکدام برای خود عظمتی دارد و ناچاری که به روح آن شاه کریم فاتحه خوانی. و از پس آن زیارت علاءالدّین حسین بن موسی کاظم(ع)و شب را با تنی بسیار خسته در حریم او آرمیدم بامداد پگاه به زیارت امد بن موسی(ع) شاهچراغ شتافتم . در شیراز فاصله ی این دو مرقد را بین الحرمین گویند.حالا روز جمعه بود زیارت حضرت سعدی هم بر هر ایرانی واجب. پس به آن مکان نزه جانفزا رفتم و به پیشگاه استاد سخن ادای احترام و ادب نموده و روانه ی باغ دلگشا گشتم زیباست و گفتم که هر جای این شهر خود باغی دلگشاست و البته این نکته هم از نظر دور نماند که قدیمی های مزار سروده اند: رفیقا گر نمیدانه بدانه که باغ دلگشا ژرف مزارا

      آخرین جای شیراز که قصد دیدنش کردم باغ ارم بود که خود بهشتی است در زمین نهاده؛ بزرگ، روح آفرین و دلنواز و دل حافظ هنوز هم در آنجا پرسه زن! دیگر ظهر جمعه هم فرارسیده بود و هنگام نهادن شیراز با همه ی دلنوازیها و ناز و کرشمه اش و راه یاسوج در پیش. خروجی شیراز هم خیلی فرح انگیز و پر دار و درخت و بوستانی و زیبا بود! در مسیر بدراه یاسوج آبشار زیبای مارگون بسیار دیدنی و پرآب است ولی به هیچ کس دیدنش را سفارش نمی کنم. نرسیده به یاسوج در دل آن درّه های زیبای پر درخت آبدار چندین جا جشن عروسی برپا بود در یک جا ایستادم به تماشا و چه زیبا بود لباسهای رنگین و پر زرق و برق خانمها که مرتّب نشسته بودند .مرد و زن را از رقصیدن با هم پروایی نبود عروس خانم هم درحال رقص و تاب بودند و البته آق داماد نیز!

      به یاسوج رفتم یک آبشار نه چندان دلنوازی داشت که آبشار رودمعجن تربت بسی برآن می چربد. شهری نه چندان بزرگ در دل کوهها قشنگی دارد ولی من چندان خوشم نیامد. پیرامون شهر کوهها را جنگل پوشانده است و لطف و زیبایی دارد. از شهرستان یاسوج که درآمدم خورشید به جانب کوهها می دوید و به کم کم تاریکی چادرش را بر سر همه جا افکند من در آن خستگی چقدر اذیت شدم در آن جاده ی پر پیچ و تاب و پر فراز و نشیب و عجیب یاسوج تا سمیرم و اصفهان!آنقدر کوهستانی است که در فاصله ای کوتاه 12 تونل کنده اند! جاده ی دوطرفه شلوغ بود و شب بود و من بودم و خستگی و راهی نرفته و ناآشنا! گاهی در بلندای قلّه ها بودی و گاهی در فرودین درّه ها! پشت دستم را داغ کردم که دوباره تا من باشم هوای یاسوج رفتن به کلّه ام نزند! آنچنان خسته و کوفته بودم که 30 کیلومتر مانده به اصفهان به ناچار ساعتی در کنار جاده خوابیدم و آنگاه روان شدم.

      خلاصه دیروقت شب رسیدم و تن خسته را برتخت کشیدم درحالی که کلّه ام چنان بود که گویی در آسمانها هستم!!






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 23:41

شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۳

سبروق در پنجه ی مرگ
در مناطق خشک کوهها نعمتند اگر نیک بنگریم همه چیز به کوهها وابسته است بی جهت گفته نشده است:

از توست هر آنچه هست اينجا                   ژرف و خوشی بهار ، گُرگُو

تو معني بودنی در اينجا                           تاريخی و راز دار ، گُرگُو

اگر کوه نباشد همه چیز ازبین خواهد رفت؛ هوا گرمتر خواهدشد، گرد و خاک بیشتر و بارندگی کمتر.

به کم کم کشاورزی نابود  و دامداری واژه ای نامفهوم خواهدگردید. محرّم آمد و رفت بهار هم آمد و رفت و اینک تابستان . خیلی ها هم می آیند و می روند و بسیار سخنها هم گفته می شود امّا در تمام این ماهها کوه زیبای سبروق شکیبا و ساکت تنش روز به روز دارد ناپدید می شود هیچ کس هم جیکّش درنمی آید؛ باشد تا فردایی که همه حسرتش را بخورند آنگاه...






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 15:7

دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۳

کتاب شعر
      دستی تکان دهید برای دل من

                                             کبوترِ دربند

 که پشت میله های خسته ی زندانی بزرگ

                 به بزرگی دنیای کوچک ما

                ناله می کند شب و روز

آیا کسی ناله ی کبوتر زندان را درنگ خواهدکرد؟


این شعری است که بر پشت جلد کتاب شعر « دستی برای دل من تکان دهید » جا خوش کرده است.

این کتاب در کتابفروشیهای ضریح آفتاب در مشهد و شهرهای خراسان ارائه می شود.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 9:35

پنجشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۲

چون لاله داغی بر جگر، چون بنفشه سری بر زانو در دل می گریم
    یک سال هم گذشت امّا من هنوز داغدار اویم داغ او جگرم را سوزانده است گویی داغ او قرار است تا همیشه با من بماند؛ او را    می گویم استادم را          دکتر رضاانزابی نژاد.
   مردی که از آذربایجان آمد و در خراسان نشست آرزویی را که خاقانی بزرگ 900 سال پیش در سر داشت حالا او برآورده کرد. مردی که با خیلی ها حتّی حاضر به سخن گفتن هم نمی شد امّا مرا دوست    می داشت از ته دلش. مردی که به من می گفت: « اگر در این مدّت طولانی تدریسم چند دانشجو مثل تو آموزانده باشم می توانم مطمئن باشم که جایم بهشت است». 

     روحش شاد باد آنکه رفتنش دلم را ناشاد کرده است.
   
                        جایش در بهشت






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 18:3

.............. مطالب قدیمی‌تر >>



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | پیام بلاگ

.:: Design Theme By : wWw.payamblog.com ::.



قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید