RSS

عروس زیبای مدیترانه تونس
سرزمین گلهای رنگارنگ

چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390



                          من  اهل دیار خویش هستم                از خاک مزار خویش هستم

                             آنگونه نگاهدار اویم                 در سینه،که من مزار اویم

                          آخر همه ی جهان من اوست           دورم ز جهان و جان من اوست






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 17:35

پنجشنبه پانزدهم آبان 1393

زاینده رود پر آب
بالاخره آب زاگرس بستر خشکیده ی زاینده رود را شست تا گاوخونی هم لبی

تر کند و از عطش درآید.امروز اطراف رودخانه و سی و سه پل شلوغ بود و زیبا

البته هنوز آب گل آلود و پر خاشاک بود. تصویرها بماند برای بعد که وقت مجالم

نمی دهد.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 19:37

سه شنبه پانزدهم مهر 1393

گشت و گذار

از جمله ی سفرهای شتابناک من

      من تا به حال شیراز نرفته بودم؛ و چه زیبایی است از این شهر، و چه رعنایی از این زیستنگاه کهن انسان آریایی! چون طاووسی چترگشوده!هرجای آن نقطه ای زیبا و همه جای آن باغ دلگشا! بی جهت نیست که آن شاعر دلبسته ی پرآوازه اش که از شیراز به جایی سفر نکرد، سروده است: خوشا شیراز و وضع بی مثالش همایون طالعش فرخنده فالش حتما شیراز آن روز با امروز متفاوت بوده امّا کسی نمی تواند بگوید که: زیبا نبوده است. پنج شنبه و جمعه پای سفر و حالا دیگر لاستیک سفر در راه شیراز و یاسوج نهادم، شب از اصفهان به راه افتادم نیم شبان در صفاشهر خوابم درربود و بامدادان در استان پارس در پاسارگاد کهن بوم و بر به زیارت کوروش بزرگ رفتم همان که گفت:«تن مرا در خاک قرار دهید و نه در سنگ تا ذرّه ذرّه های وجودم جزئی از خاک ایران شود». پاسارگاد شکوهمند را چنان اسکندر و پس از او نادان های سرزمین خودمان غارت و ویران کرده اند که باید بر آن بسیار گریست. وز آنجا به نقش رستم شدم جایی که در دخمه های بغل کوه داریوش بزرگ و دیگر شاهان هخامنشی و ساسانی خفته اند و چه عظمتی دارد آن کوه و دخمه ها و نگاره ها و تا نبینی نفهمی. آنجا همگان فروتن و متواضع می شوند. پس خواندن فاتحه ای بر روان آن خفتگان جاوید راهی پارسه (پرسپولیس) یا همان تخت جمشید شدم و در آنجا بیش از آنکه حیرت کنم افسوس خوردم.شهر بشکوه عجیبی بوده است که از آن چیز قابلی برجای نمانده است. خدا بیامرزدشان آنان را ولی آن دیگران را ...خدا...!!! برخی شاهان و برخی انسانها چه راحت همهی دسترنج نیاکان را برباد داده اند. وچقدر افسوس خوردم وقتی دیدم همان اندک مجسمه ها و یادگاران مانده هم شکسته و پاره و ناکامل گشته است و به یاد آوردم روزی را که در موزه ی لور پاریس می دیدم که چقدر آثار فراوان از اینجا برده را تمیز و درست و کامل در سالنهای سرپوشیده به دقّت نگهداری می کنند و در واقع تخت جمشید را در آنجا باید دید و به عظمت آن پی برد.

      پس از تخت جمشید دیداری سریع از نقش رستم و آنگاه روانه ی شیراز گشتم ورودی شهر بی نهایت زیباست دروازه قرآن به خوش آمدت می آید و تو ناگزیری که در آنجا توقّف کنی مگر نیامدی که زیبایی ها را ببینی آبشار هم دارد و بعد فهمیدم که شیراز چقدر آبشار دارد! در آن فضای بوستانیِ دلکشِ کمرکشِ کوه خفتنگاه خواجوی کرمانی استادِ حافظ را هم زیارت می کنی و روحی تازه می کنی. به باغ جهان نما و زیارتگاه حافظ بزرگ هم رفتم و چقدر خواهان دارد از زن و مرد و پیر و جوان و داخلی و خارجی این حافظ شیدایی!نماز مغرب در کنار حافظ و سپس بازدید از مجموعه زندیه ؛ارگ کریم خانی و بازار وکیل که هرکدام برای خود عظمتی دارد و ناچاری که به روح آن شاه کریم فاتحه خوانی. و از پس آن زیارت علاءالدّین حسین بن موسی کاظم(ع)و شب را با تنی بسیار خسته در حریم او آرمیدم بامداد پگاه به زیارت امد بن موسی(ع) شاهچراغ شتافتم . در شیراز فاصله ی این دو مرقد را بین الحرمین گویند.حالا روز جمعه بود زیارت حضرت سعدی هم بر هر ایرانی واجب. پس به آن مکان نزه جانفزا رفتم و به پیشگاه استاد سخن ادای احترام و ادب نموده و روانه ی باغ دلگشا گشتم زیباست و گفتم که هر جای این شهر خود باغی دلگشاست و البته این نکته هم از نظر دور نماند که قدیمی های مزار سروده اند: رفیقا گر نمیدانه بدانه که باغ دلگشا ژرف مزارا

      آخرین جای شیراز که قصد دیدنش کردم باغ ارم بود که خود بهشتی است در زمین نهاده؛ بزرگ، روح آفرین و دلنواز و دل حافظ هنوز هم در آنجا پرسه زن! دیگر ظهر جمعه هم فرارسیده بود و هنگام نهادن شیراز با همهی دلنوازیها و ناز و کرشمه اش و راه یاسوج در پیش. خروجی شیراز هم خیلی فرح انگیز و پر دار و درخت و بوستانی و زیبا بود! در مسیر بدراه یاسوج آبشار زیبای مارگون بسیار دیدنی و پرآب است ولی به هیچ کس دیدنش را سفارش نمی کنم. نرسیده به یاسوج در دل آن درّه های زیبای پر درخت آبدار چندین جا جشن عروسی برپا بود در یک جا ایستادم به تماشا و چه زیبا بود لباسهای رنگین و پر زرق و برق خانمها که مرتّب نشسته بودند .مرد و زن را از رقصیدن با هم پروایی نبود عروس خانم هم درحال رقص و تاب بودند و البته آق داماد نیز!

      به یاسوج رفتم یک آبشار نه چندان دلنوازی داشت که آبشار رودمعجن تربت بسی برآن می چربد. شهری نه چندان بزرگ در دل کوهها قشنگی دارد ولی من چندان خوشم نیامد. پیرامون شهر کوهها را جنگل پوشانده است و لطف و زیبایی دارد. از شهرستان یاسوج که درآمدم خورشید به جانب کوهها می دوید و به کم کم تاریکی چادرش را بر سر همه جا افکند من در آن خستگی چقدر اذیت شدم در آن جاده ی پر پیچ و تاب و پر فراز و نشیب و عجیب یاسوج تا سمیرم و اصفهان!آنقدر کوهستانی است که در فاصله ای کوتاه 12 تونل کنده اند! جاده ی دوطرفه شلوغ بود و شب بود و من بودم و خستگی و راهی نرفته و ناآشنا! گاهی در بلندای قلّه ها بودی و گاهی در فرودین درّه ها! پشت دستم را داغ کردم که دوباره تا من باشم هوای یاسوج رفتن به سرم نزند! آنچنان خسته و کوفته بودم که 30 کیلومتر مانده به اصفهان ساعتی در کنار جاده خوابیدم و آنگاه روان شدم.

      خلاصه دیروقت شب رسیدم و تن خسته را برتخت کشیدم درحالی که کلّه ام چنان بود که گویی در آسمانها هستم!!






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 23:41

شنبه سی و یکم خرداد 1393

سبروق در پنجه ی مرگ
در مناطق خشک کوهها نعمتند اگر نیک بنگریم همه چیز به کوهها وابسته است بی جهت گفته نشده است:

از توست هر آنچه هست اينجا                   ژرف و خوشی بهار ، گُرگُو

تو معني بودنی در اينجا                           تاريخی و راز دار ، گُرگُو

اگر کوه نباشد همه چیز ازبین خواهد رفت؛ هوا گرمتر خواهدشد، گرد و خاک بیشتر و بارندگی کمتر.

به کم کم کشاورزی نابود  و دامداری واژه ای نامفهوم خواهدگردید. محرّم آمد و رفت بهار هم آمد و رفت و اینک تابستان . خیلی ها هم می آیند و می روند و بسیار سخنها هم گفته می شود امّا در تمام این ماهها کوه زیبای سبروق شکیبا و ساکت تنش روز به روز دارد ناپدید می شود هیچ کس هم جیکّش درنمی آید؛ باشد تا فردایی که همه حسرتش را بخورند آنگاه...






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 15:7

دوشنبه یازدهم فروردین 1393

کتاب شعر
      دستی تکان دهید برای دل من

                                             کبوترِ دربند

 که پشت میله های خسته ی زندانی بزرگ

                 به بزرگی دنیای کوچک ما

                ناله می کند شب و روز

آیا کسی ناله ی کبوتر زندان را درنگ خواهدکرد؟


این شعری است که بر پشت جلد کتاب شعر « دستی برای دل من تکان دهید » جا خوش کرده است.

این کتاب در کتابفروشیهای ضریح آفتاب در مشهد و شهرهای خراسان ارائه می شود.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 9:35

پنجشنبه هشتم اسفند 1392

چون لاله داغی بر جگر، چون بنفشه سری بر زانو در دل می گریم
    یک سال هم گذشت امّا من هنوز داغدار اویم داغ او جگرم را سوزانده است گویی داغ او قرار است تا همیشه با من بماند؛ او را    می گویم استادم را          دکتر رضاانزابی نژاد.
   مردی که از آذربایجان آمد و در خراسان نشست آرزویی را که خاقانی بزرگ 900 سال پیش در سر داشت حالا او برآورده کرد. مردی که با خیلی ها حتّی حاضر به سخن گفتن هم نمی شد امّا مرا دوست    می داشت از ته دلش. مردی که به من می گفت: « اگر در این مدّت طولانی تدریسم چند دانشجو مثل تو آموزانده باشم می توانم مطمئن باشم که جایم بهشت است». 

     روحش شاد باد آنکه رفتنش دلم را ناشاد کرده است.
   
                        جایش در بهشت






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 18:3

شنبه نوزدهم بهمن 1392

آتش مقدّس است

ما فرزندانِ بدِ نیاکان خوبیم.

گذشته های ایران پر است از نمودهای فرهنگی ارزشمند و تاریخدار و بااساس امّا ما 

نسل امروزی نژاد ایرانی دانسته و نادانسته در تخریب این ستونهای فرهنگی می کوشیم! یکی از آنها همین جشن آتش است که از دورانهای پیش از اسلام در

شامگاه 9،8 و 10 بهمن ماه در هر کوی و برزن و درِ سرای هر ایرانی گرامی داشته 

می شده. به کم کم به 10 بهمن محدود گشته و تا همین چند سال پیش به صورت 

مختصر برپا می شد. ما بچّه های دیروز مزار هم هرچه خار و هیزمی در بیابانهای 

اطراف بود جمع می کردیم و سر کوچه ها و درِ خانه ها آتشهای بزرگ برپا می کردیم 

و شور و حالی داشت، تازه بزرگترها هم از آتش ما گرما می گرفتند.آتشی که حتّی 

خاکسترش مقدّس شمرده می شد و موجب افزایش رزق و روزی و درآمد مردم بود.

افسوس می خورم به حال بچّه های امروزی خپلهای بی تحرّک و بی روح و بی نشاط 

و خالی از همه ی بن مایه های فرهنگی و بی بهره از همه ی جشنهای شادی که 

گذشتگان پایه ریزی کرده اند.

فرصت نیست که بیشتر در ریشه های این جشن چند هزارساله سخن گویم؛ حدّ 

اقلّش اینکه در زمان دگرگونی طبع زمین بود و تاختن گرما بر سرمای زمستان و پایان 

چلّه ی بزرگ و پیام آور بهاران و صور اسرافیل سبزه زاران و نوید شادی برای 

سرمازدگان!

امسال هم دهم بهمن ماه گذشت و هیچ بچّه ای یا بزرگی بر کنار آتشی شادی 

نکرد، هیچ شعری خوانده نشد، هیچ خاکستری در هیچ کوچه ای دیده نشد!

گویی مردمان مرده اند ، روح کوروش بزرگ از این فرزندان ناخلف به خشم آمده است!روحش شاد.

البتّه شنیدم که در یکی از روستاهای این منطقه آتشی برافروخته اند ؛ دست مریزادجزین!







نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 22:1

جمعه بیستم دی 1392

بدون شرح!!
       بدون شرح


جلد جدید" />






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 20:13

پنجشنبه بیستم تیر 1392

سفر

هی با توام تو رقص شالی را صدا کن                        گیسوپریشان شمالی را صدا کن

سفر دانشگاهی است با درسهای گونه گون و استادانی که بیشتر با زبان تصویر سخن می گویند و بهره مندی تو از این دانشگاه بستگی دارد به میزان درک و دریافت خودت و شیوه ی نگاه تو به آنچه می بینی. اگر چشمها را شسته باشی و جور دیگر ببینی آموخته ها و لذّت تو از این دانشگاه چندین برابر خواهدشدآری سفر مربّی انسان است گاهی باید رفت با شعوری سرشار به تماشای حیات.باید بروی و ببینی و تجربه کنی. به قول آن نویسنده ی غربی برای من شنیدن  اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست من باید با پای برهنه بر روی این شنها راه بروم و لمس کنم.

لازم هم نیست که انسان همیشه به دنبال سفرهای دور و دراز در این سو و آن سوی جهان باشد،در همین ایران هم مناظری هست که چشم را خیره می کند و دهان را باز و لبان را خندان و چهره را شکفته.چه لزومی دارد که همواره به دنبال خدای دوردستها باشیم می توان به دیدن خدایی رفت که در همین نزدیکی است.

من این بار به بخشهای شمالی ایران سفر کردم از شاهرود بگیر تا گرگان و ساری و رشت و آستارا و آنگاه تا اردبیل و خلخال و در برگشت مسیرهای نرفته را بپیمای تا بندر ترکمن و گنبد و بجنورد و بعد بتاز به سمت همین مناطق خشک که آسمان بر زمینش بخیل گشته است و حتّی آب را از لبان خشکیده ی این سرزمین دریغ      می دارد گویی صحرای کربلاست.زمینی که کف بر لب آورده و مرگ خویش را انتظار می کشد.باور ندارید کمی آن سوتر از سردق ببینید لبهای گسترده ی کف آلود این زمینِ تن به مرگ داده را! امّا باز هم باید مثل مرحوم دکتر شریعتی بگویی<کویر زیباست>! آری کویر زیباست امّا تا زمانی که با مناطق زیبا مقایسه نشود.دکتر شریعتی هم چه بگوید .باید از کویر تعریف و تمجید کند آخر در تن او هم خون کویر جاری بود.

باری در بخشهای شمالی ایران جلوه های بدیع و ترد و تازه و شگفتی هست که در زیبایی و نزهت و جمال از مناظر باشکوه اروپا و دیگر جاهای جهان کم ندارد.ساحل گسترده ی مازندران و جنگلهای انبوه و درهم تنیده که گویی آیه ی وَحدائقَ غُلبا در وصف آن نازل گشته است و پیچ و خم جادّه هایی که برجا چون مرده ماران       خفته گانند و گردنه های زیبای مجن و اسالم و جواهرده و ماسوله و حیران که هر انسان آگاهی را حیران       می سازد، همه و همه آینه ای است بی زنگار و جلوه گاه رخ جانان و نمایشگر قدرت بیچون نقّاش رنگامیز آفرینش.

لذّتهای سفر بسیار است همچنان که ممکن است ناگواریهای آن هم کم نباشد؛ می توان همنوا با همه ی خلقت شد،می توان در همسخنی با مردم مهربان و خوش سخن اردبیل رنج راه رفته را به فراموشی سپرد، می توان چند روزی هم زندگی به شیوه ی دیگری را تجربه کرد و می توان در یک مکان دنج و خلوت تنی به آب رودخانه زد تا هم خستگی از تن بزدایی و صفایی کنی و هم اجازه دهی که آب زلالی که مشتاقانه از کوهسار به سوی تو فرو می دود و تا به توبرسد عاشق وار پهن و ملایم می گردد دستی به تن مسافر خویش بکشد و نوازشش کند و البته تو هم حق شناس باشی؛آب را گل نکنی تا کبوتران فرودست هم بتوانند لبی تر کنند و سیره ای پر و بال بشوید.

برخی مسائل را هم باید بر خودت هموار کنی.چه اشکالی دارد، بگو یک شب هم سرمای خلخال تنت را بلرزاند،بگو بوی سوختن لاستیک ماشینها در گردنه های البرز به دماغت بالا رود،بگو نسیمِ شمال کلاهت را از سر تیغ زده ی صافت بیندازد و لبخند را بر لبان آدمیان نشاند،بگو در ساری یک راننده ی بی دقّت ایرانی به سپر عقب ماشینت آسیب رساند، و حتّی یک دزد ناشی که به کاهدان می زند برای ربودن آنچه با خود داری اقدام کند و ناکام بماند،بگو راننده های کم خرد و بی فرهنگ و قانون گریز هموطن موجب آزار اعصابت شوند،بگو ناراحت شوی وقتی می بینی هموطنانت همانجا که نوشته اند آشغال نریزید می ریزند و حتی وقتی داخل ماشین نشسته اند فکر می کنند بیرون ماشین سطل زباله است هرچند محل زندگی دیگران باشد،و همانجا که نوشته اند شنا ممنوع مشغول شنا هستند و همین طور بگو  و بگو.برخی از اینها از ناگواریهای سفر در ایران است.

هرچند ما ایرانی ها هنوز فرهنگ مسافرت ، فرهنگ گردش، فرهنگ استفاده از طبیعت و جنگل و دریا و ساحل را یاد نگرفته ایم و انسان ناراحت می شود وقتی می بیند هموطنانش تا هرجا رفته اند و نشسته اند و دیده اند همه جا را کثیف و آلوده کرده اند؛امّا باز هم می توان سفر کرد و آلوده نکرد و دعا کرد که طبیعت و خدای طبیعت از این رفتارهای ما آزرده نشوند و قهر نکنند،رفتارهای زشتی که جاهای دیگر دنیا دیده نمی شود مگر در بین مردمی که اینچنین باشند.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 13:53

شنبه هجدهم خرداد 1392

عروس طبع مجموعه شعر

کتاب شعر « عروس طبع » اینک به زیور طبع آراسته گردیده و چون عروسی زیبا در معرض نظر ادب دوستان و آشنایان شعر ایرانی و عاشقان سخن پارسی قرار گرفته است. این کتاب را می توان از فروشگاههای مؤسّسه ی ضریح آفتاب در مشهد و دیگر شهرهای خراسان تهیّه کرد.

در شهرستان بجستان نیز در کتابفروشی دانشجو (آقای داعی) ، شهریار(آقای خجسته) ،نیما(آقای ایرانپاک) و چاپ محمّد (آقای رجایی پاساژ چکنه) موجود است .

در ضمن کتاب در کتابفروشی های شهر بجستان با 20درصد تخفیف به همشهریان عزیز ارائه می گردد.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 15:35

.............. مطالب قدیمی‌تر >>



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | پیام بلاگ

.:: Design Theme By : wWw.payamblog.com ::.



قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید