RSS

عروس زیبای مدیترانه تونس
سرزمین گلهای رنگارنگ

چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390



                          من  اهل دیار خویش هستم                از خاک مزار خویش هستم

                             آنگونه نگاهدار اویم                 در سینه،که من مزار اویم

                          آخر همه ی جهان من اوست           دورم ز جهان و جان من اوست






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 17:35

شنبه سی و یکم خرداد 1393

سبروق در پنجه ی مرگ
در مناطق خشک کوهها نعمتند اگر نیک بنگریم همه چیز به کوهها وابسته است بی جهت گفته نشده است:

از توست هر آنچه هست اينجا                   ژرف و خوشی بهار ، گُرگُو

تو معني بودنی در اينجا                           تاريخی و راز دار ، گُرگُو

اگر کوه نباشد همه چیز ازبین خواهد رفت؛ هوا گرمتر خواهدشد، گرد و خاک بیشتر و بارندگی کمتر.

به کم کم کشاورزی نابود  و دامداری واژه ای نامفهوم خواهدگردید. محرّم آمد و رفت بهار هم آمد و رفت و اینک تابستان . خیلی ها هم می آیند و می روند و بسیار سخنها هم گفته می شود امّا در تمام این ماهها کوه زیبای سبروق شکیبا و ساکت تنش روز به روز دارد ناپدید می شود هیچ کس هم جیکّش درنمی آید؛ باشد تا فردایی که همه حسرتش را بخورند آنگاه...






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 15:7

دوشنبه یازدهم فروردین 1393

کتاب شعر
      دستی تکان دهید برای دل من

                                             کبوترِ دربند

 که پشت میله های خسته ی زندانی بزرگ

                 به بزرگی دنیای کوچک ما

                ناله می کند شب و روز

آیا کسی ناله ی کبوتر زندان را درنگ خواهدکرد؟


این شعری است که بر پشت جلد کتاب شعر « دستی برای دل من تکان دهید » جا خوش کرده است.

این کتاب در کتابفروشیهای ضریح آفتاب در مشهد و شهرهای خراسان ارائه می شود.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 9:35

پنجشنبه هشتم اسفند 1392

چون لاله داغی بر جگر، چون بنفشه سری بر زانو در دل می گریم
    یک سال هم گذشت امّا من هنوز داغدار اویم داغ او جگرم را سوزانده است گویی داغ او قرار است تا همیشه با من بماند؛ او را    می گویم استادم را          دکتر رضاانزابی نژاد.
   مردی که از آذربایجان آمد و در خراسان نشست آرزویی را که خاقانی بزرگ 900 سال پیش در سر داشت حالا او برآورده کرد. مردی که با خیلی ها حتّی حاضر به سخن گفتن هم نمی شد امّا مرا دوست    می داشت از ته دلش. مردی که به من می گفت: « اگر در این مدّت طولانی تدریسم چند دانشجو مثل تو آموزانده باشم می توانم مطمئن باشم که جایم بهشت است». 

     روحش شاد باد آنکه رفتنش دلم را ناشاد کرده است.
   
                        جایش در بهشت






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 18:3

شنبه نوزدهم بهمن 1392

آتش مقدّس است

ما فرزندانِ بدِ نیاکان خوبیم.

گذشته های ایران پر است از نمودهای فرهنگی ارزشمند و تاریخدار و بااساس امّا ما 

نسل امروزی نژاد ایرانی دانسته و نادانسته در تخریب این ستونهای فرهنگی می کوشیم! یکی از آنها همین جشن آتش است که از دورانهای پیش از اسلام در

شامگاه 9،8 و 10 بهمن ماه در هر کوی و برزن و درِ سرای هر ایرانی گرامی داشته 

می شده. به کم کم به 10 بهمن محدود گشته و تا همین چند سال پیش به صورت 

مختصر برپا می شد. ما بچّه های دیروز مزار هم هرچه خار و هیزمی در بیابانهای 

اطراف بود جمع می کردیم و سر کوچه ها و درِ خانه ها آتشهای بزرگ برپا می کردیم 

و شور و حالی داشت، تازه بزرگترها هم از آتش ما گرما می گرفتند.آتشی که حتّی 

خاکسترش مقدّس شمرده می شد و موجب افزایش رزق و روزی و درآمد مردم بود.

افسوس می خورم به حال بچّه های امروزی خپلهای بی تحرّک و بی روح و بی نشاط 

و خالی از همه ی بن مایه های فرهنگی و بی بهره از همه ی جشنهای شادی که 

گذشتگان پایه ریزی کرده اند.

فرصت نیست که بیشتر در ریشه های این جشن چند هزارساله سخن گویم؛ حدّ 

اقلّش اینکه در زمان دگرگونی طبع زمین بود و تاختن گرما بر سرمای زمستان و پایان 

چلّه ی بزرگ و پیام آور بهاران و صور اسرافیل سبزه زاران و نوید شادی برای 

سرمازدگان!

امسال هم دهم بهمن ماه گذشت و هیچ بچّه ای یا بزرگی بر کنار آتشی شادی 

نکرد، هیچ شعری خوانده نشد، هیچ خاکستری در هیچ کوچه ای دیده نشد!

گویی مردمان مرده اند ، روح کوروش بزرگ از این فرزندان ناخلف به خشم آمده است!روحش شاد.

البتّه شنیدم که در یکی از روستاهای این منطقه آتشی برافروخته اند ؛ دست مریزادجزین!







نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 22:1

جمعه بیستم دی 1392

بدون شرح!!
       بدون شرح


جلد جدید" />






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 20:13

پنجشنبه بیستم تیر 1392

سفر

هی با توام تو رقص شالی را صدا کن                        گیسوپریشان شمالی را صدا کن

سفر دانشگاهی است با درسهای گونه گون و استادانی که بیشتر با زبان تصویر سخن می گویند و بهره مندی تو از این دانشگاه بستگی دارد به میزان درک و دریافت خودت و شیوه ی نگاه تو به آنچه می بینی. اگر چشمها را شسته باشی و جور دیگر ببینی آموخته ها و لذّت تو از این دانشگاه چندین برابر خواهدشدآری سفر مربّی انسان است گاهی باید رفت با شعوری سرشار به تماشای حیات.باید بروی و ببینی و تجربه کنی. به قول آن نویسنده ی غربی برای من شنیدن  اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست من باید با پای برهنه بر روی این شنها راه بروم و لمس کنم.

لازم هم نیست که انسان همیشه به دنبال سفرهای دور و دراز در این سو و آن سوی جهان باشد،در همین ایران هم مناظری هست که چشم را خیره می کند و دهان را باز و لبان را خندان و چهره را شکفته.چه لزومی دارد که همواره به دنبال خدای دوردستها باشیم می توان به دیدن خدایی رفت که در همین نزدیکی است.

من این بار به بخشهای شمالی ایران سفر کردم از شاهرود بگیر تا گرگان و ساری و رشت و آستارا و آنگاه تا اردبیل و خلخال و در برگشت مسیرهای نرفته را بپیمای تا بندر ترکمن و گنبد و بجنورد و بعد بتاز به سمت همین مناطق خشک که آسمان بر زمینش بخیل گشته است و حتّی آب را از لبان خشکیده ی این سرزمین دریغ      می دارد گویی صحرای کربلاست.زمینی که کف بر لب آورده و مرگ خویش را انتظار می کشد.باور ندارید کمی آن سوتر از سردق ببینید لبهای گسترده ی کف آلود این زمینِ تن به مرگ داده را! امّا باز هم باید مثل مرحوم دکتر شریعتی بگویی<کویر زیباست>! آری کویر زیباست امّا تا زمانی که با مناطق زیبا مقایسه نشود.دکتر شریعتی هم چه بگوید .باید از کویر تعریف و تمجید کند آخر در تن او هم خون کویر جاری بود.

باری در بخشهای شمالی ایران جلوه های بدیع و ترد و تازه و شگفتی هست که در زیبایی و نزهت و جمال از مناظر باشکوه اروپا و دیگر جاهای جهان کم ندارد.ساحل گسترده ی مازندران و جنگلهای انبوه و درهم تنیده که گویی آیه ی وَحدائقَ غُلبا در وصف آن نازل گشته است و پیچ و خم جادّه هایی که برجا چون مرده ماران       خفته گانند و گردنه های زیبای مجن و اسالم و جواهرده و ماسوله و حیران که هر انسان آگاهی را حیران       می سازد، همه و همه آینه ای است بی زنگار و جلوه گاه رخ جانان و نمایشگر قدرت بیچون نقّاش رنگامیز آفرینش.

لذّتهای سفر بسیار است همچنان که ممکن است ناگواریهای آن هم کم نباشد؛ می توان همنوا با همه ی خلقت شد،می توان در همسخنی با مردم مهربان و خوش سخن اردبیل رنج راه رفته را به فراموشی سپرد، می توان چند روزی هم زندگی به شیوه ی دیگری را تجربه کرد و می توان در یک مکان دنج و خلوت تنی به آب رودخانه زد تا هم خستگی از تن بزدایی و صفایی کنی و هم اجازه دهی که آب زلالی که مشتاقانه از کوهسار به سوی تو فرو می دود و تا به توبرسد عاشق وار پهن و ملایم می گردد دستی به تن مسافر خویش بکشد و نوازشش کند و البته تو هم حق شناس باشی؛آب را گل نکنی تا کبوتران فرودست هم بتوانند لبی تر کنند و سیره ای پر و بال بشوید.

برخی مسائل را هم باید بر خودت هموار کنی.چه اشکالی دارد، بگو یک شب هم سرمای خلخال تنت را بلرزاند،بگو بوی سوختن لاستیک ماشینها در گردنه های البرز به دماغت بالا رود،بگو نسیمِ شمال کلاهت را از سر تیغ زده ی صافت بیندازد و لبخند را بر لبان آدمیان نشاند،بگو در ساری یک راننده ی بی دقّت ایرانی به سپر عقب ماشینت آسیب رساند، و حتّی یک دزد ناشی که به کاهدان می زند برای ربودن آنچه با خود داری اقدام کند و ناکام بماند،بگو راننده های کم خرد و بی فرهنگ و قانون گریز هموطن موجب آزار اعصابت شوند،بگو ناراحت شوی وقتی می بینی هموطنانت همانجا که نوشته اند آشغال نریزید می ریزند و حتی وقتی داخل ماشین نشسته اند فکر می کنند بیرون ماشین سطل زباله است هرچند محل زندگی دیگران باشد،و همانجا که نوشته اند شنا ممنوع مشغول شنا هستند و همین طور بگو  و بگو.برخی از اینها از ناگواریهای سفر در ایران است.

هرچند ما ایرانی ها هنوز فرهنگ مسافرت ، فرهنگ گردش، فرهنگ استفاده از طبیعت و جنگل و دریا و ساحل را یاد نگرفته ایم و انسان ناراحت می شود وقتی می بیند هموطنانش تا هرجا رفته اند و نشسته اند و دیده اند همه جا را کثیف و آلوده کرده اند؛امّا باز هم می توان سفر کرد و آلوده نکرد و دعا کرد که طبیعت و خدای طبیعت از این رفتارهای ما آزرده نشوند و قهر نکنند،رفتارهای زشتی که جاهای دیگر دنیا دیده نمی شود مگر در بین مردمی که اینچنین باشند.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 13:53

شنبه هجدهم خرداد 1392

عروس طبع مجموعه شعر

کتاب شعر « عروس طبع » اینک به زیور طبع آراسته گردیده و چون عروسی زیبا در معرض نظر ادب دوستان و آشنایان شعر ایرانی و عاشقان سخن پارسی قرار گرفته است. این کتاب را می توان از فروشگاههای مؤسّسه ی ضریح آفتاب در مشهد و دیگر شهرهای خراسان تهیّه کرد.

در شهرستان بجستان نیز در کتابفروشی دانشجو (آقای داعی) ، شهریار(آقای خجسته) ،نیما(آقای ایرانپاک) و چاپ محمّد (آقای رجایی پاساژ چکنه) موجود است .

در ضمن کتاب در کتابفروشی های شهر بجستان با 20درصد تخفیف به همشهریان عزیز ارائه می گردد.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 15:35

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392

عروس طبع
به یاری پروردگار بزرگ کتاب شعر «عروس طبع» تا چند

 روز آینده روانه ی بازار کتاب خواهدشد و در دسترس

اهالی شعر و ادب و دوستداران شعر ایرانی قرار

خواهدگرفت. چاپ این مجموعه را هدیه ای می دانم به 

دوست ریاضی دان و شعردوست خودم  آقای امیر رزم آرا 

که از سالها پیش به من اصرار می کرد که این شعرها را 

چاپ کن.






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 22:6

یکشنبه یازدهم فروردین 1392

کم نیست درگذشت مردی بزرگ چون او:"دکتر رضا انزابی نژاد"

 رفتست او/  مردی که از سلاله ی باران/  مردی که از سلاله ی خورشید/  مردی که از  سلاله ی دریا بود

حالا دیگر بیش از یک ماه است که آن ماه بر دنیای ما نمی تابد. اما در خاطر من و در پیش نگاه من هنوز او درس می گوید، هنوز با نگاه و اندیشه ی تیزبین و ریزبینش نثرها و بیتها را می کاود، هنوز هم او با گامهای استوار و با آن کیف سیاه سنگینش وارد دانشکده

می شود و من از پشت پنجره از آن بالا او را می پایم، خوشحال می شوم، او دارد می آید، به خودم می بالم که شاگرد او هستم و او استاد من است"دکتر رضا انزابی نژاد".

صدای مردانه اش و نوای ترکانه اش همیشه در گوش من به پژواک است.او هنوز هم برخی از کارهایش را به من محوّل می کند، برخی کتابهایش را قبل از چاپ به من می دهد مطالعه ای بکنم و

در نوشتن برخی برگچه ها(فیشها) دستیارش باشم شاید به ذهن دانشجویی که خودش پرورانده است هم نکته ای برسد.آخر به گفته ی خودش کار من و او از آن گذشته بود که تنها شاگرد و

استاد باشیم.می گفت:«حالا دیگر تو دوست صمیمی من هم هستی» و از آن بود که پس از دوره ی دانشجویی هم هروقت به دیدارش      می شتافتم با دیدن من چشمش روشن می شد و با آن لهجه و آهنگ صدای خاص خودش می گفت:«مهدی ضیائی، آمدی؟» و بزرگوارانه می فرمود:«آقای ضیائی شما اینجا مهمان نیستی پاشو از خودت پذیرایی کن».

خواستم بگویم: او استاد من بود. دیدم او استاد من هست. آری او نمرده است. هرکس بگوید مرده است دروغ می گوید.او زنده است. همیشه من او را می بینم؛ با همان کت و شلوار،با همان لبخند،با همان نگاه،با همان قد و قامت، با همان نیم آستین، با همان تنوع،با

همان نکته سنجی ها و همان جمله های کوتاهِ به جای پربار.هنوز می گوید. هنوز رو به روی من نشسته است در همان اتاق و خصوصی برای من از روزهای جوانیش و داستان زندگیش و تجربه هایش می گوید و یعنی نصیحت هم می کند نه در لباس نصیحت.

افسوس «تا چشم باز می کنیم   چقدر زود دیر می شود» در تمام مدتی که در خارج کشور بودم به این می اندیشیدم که چون به

میهن بازآیم به دیدارش روم؛ روزی که در اسفند91 نسخه ای از کتابم«تاریخ جهانگشای جوینی در آیینه ی جامع التواریخ رشیدی»را برداشتم تا برایش هدیه ببرم (کتابی که او خود مشوّق

من بود در چاپ آن و هروقت مرا می دید می پرسید که کتاب را چاپ نکردی؟) و با هزار امید روانه ی مشهد شدم ؛در دانشکده به من گفتند:چند روز پیش از دنیا رفته است! و من آه از نهادم

برآمد.چشمانم سیاهی رفت.و پرسیدم که چرا و چگونه بود و ...و...و.... وخلاصه با دماغی سوخته و تنی خسته و چشمانی بهت زده و سری اندیشناک راه رفته را باید برمی گشتم.

من از روزی که فاجعه ی مرگ او را شنیده ام باور نمی کنم که زنده ام، همچنان که باور نمی کنم که او مرده باشد. اما چه باور کنم و چه نکنم، باور کنید داغی بر دلم نهاده است که سوزش تا همیشه خواهد ماند.

شب چهارم فروردین ماه که دقیقاً یک ماه از درگذشت او می گذشت به خوابم آمد مثل همیشه سرحال و پرانرژی و مطمئن. و آمد در جایگاه خویش نشست و به ما دانشجویان گفت: هر کدام برگه ای درآورید.و موضوعی گفت که ما در مورد آن، مطلبی

بنویسیم تا ببیند دانشجویانش تا چه اندازه توان نوشتن دارند. من یادم هست که با تشبیهی که حداقل در خواب زیبا بود آغازیدم.

آن بزرگمرد آنچنان که شنیده ام این اواخر سخت بیمار بوده به گونه ای که دوستان و اطرافیان را نیز نمی شناخته اما بخوبی به یاد دارم که مرا آخرین بار هم شناخت و باز هم چشمش برق زد.

افسوس می خورم که چرا دوباره آن عزیز را ندیدم اما گاهی به خود می گویم که تو توان تحمل دیدن او در بستر بیماری نداشتی.


و اینک من / باغی / که درآغاز بهاری / که دوان دوان رسیده ز راه / خزان را به تماشا نشسته است

                                    لبم پر از باد است

                                   زبان پر از افسوس

                                   دلم پر از اندوه

                                   سرم پر از حیرت

از آن روز دیگر، هر روز و هر شب مطلع یکی از غزلهای خویش در ذهن و بر لبم تکرار می شود:


جانا دلم برای تو ماتم گرفته است          رنگی به رنگ ماه محرّم گرفته است

           

روح بزرگش شادمان باد و غریق آمرزش و رحمت خداوندی

   






نوشته شده توسط مهدي ضيائي در ساعت 10:27

.............. مطالب قدیمی‌تر >>



صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | پیام بلاگ

.:: Design Theme By : wWw.payamblog.com ::.



قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید